حكيم زجاجى
49
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همان مير اسحقپور سعيد * بشد از مداين به هنگام عيد ز انبار با لشكرى . . . شاد * بيامد به كردار تير از گشاد خزيمه كه از نضر بودش نژاد * بيامد به نزديك آن پاكزاد محمد كه بدپور سعد يمان « 1 » * بيامد بر مير نيكوگمان ز حلوان روان كرد عمرو سعيد * بدين بر نشد روزگار بعيد 130 كه يكسر بزرگان فراز آمدند * بر مهتر رزمساز آمدند سراپرده بيرون زد از كوفه مير * يكى نامه بنبشت دانشپذير به نزد براهيم اشتر چو دود * كه ما را در اين كار درياب زود كمر بست مصعب به آزار من * [ به ] هم درفتاد اين زمان كار من به جز تو به گيتى مرا يار نيست * بتر زاين به گيتى مرا كار نيست 135 اگر تو نيايى بدين كارزار * به زودى تو بينى مرا كار ، زار براهيم برخواند نامه چو آب * هم اندر زمان كرد نامه جواب كه اى مير مختار باآفرين * بخواندم من آن نامهء بىقرين بدانستم احوال تو سربهسر * مرا خواندهاى « 2 » اى يل نامور « 3 » مرا كار [ صعب است ] اى كامياب * فرو ماندهام همچو تو در خلاب 140 جهاندار عبد الملك با سپاه * به كينم كمر بست و آمد به راه نيارم رها كردن اين بوموبر * به نزد تو آمد چو مرغ بپر چنانم كه آن كس كه در روز باد * به دريا درآيد چو تير از گشاد نشيند در آن كشتى نيمهمست * كه خواهد چو در موج باشد شكست نداند پسوپيش سرگشته راه * بماند جگر خسته را جايگاه 145 به من گوش اى نامبرده مدار * كه آيم به زودى در آن كارزار و ليكن تو از كوفه بيرون مياى * سوى بصره رفتن مكن [ نيز ] راى اگر من ز فرزند مروان خلاص * بيابم از اين كوشش عاموخاص اگر زنده ماندم بيايم بَرَت * به گردون رسانم سر و افسرت چو مختار آن نامهء نامدار * فرو خواند سرگشتهء روزگار 150
--> ( 1 ) سعد بن خديقه بن اليمان را به حلوان فرستاد ، همان ، ص 46 . ( 2 ) خوانندهاى ( 3 ) بد نامور